شعر در مورد سلماس ، شعر های کوتاه و زیبا درباره شهر سلماس

شعر در مورد سلماس

شعر در مورد سلماس ، شعر های کوتاه و زیبا درباره شهر سلماس
شعر در مورد سلماس ، شعر های کوتاه و زیبا درباره شهر سلماس همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد سلماس

سلماس دگر باره شد از زلزله ویران یارب چه رموزی است در این گوشه ایران
هر تیر بلا می جهد از قوس طبیعت اول هدفش می شود این خطه ویران
آیا مگر این نقطه فتاده است به بیرون یک مرتبه از دایره رحمت یزدان
گه سیل گهی زلزله گرفته گه آشوب گه قتل و گهی غارت و گه شورش و طغیان
آنها همه سر می زند اندر سر سلماس اینها همه رخ می دهد اندر دل دیلمان (دیلمقان )
در جنگ جهان گیر کند رزمگه خویش گاهی سپه روسش و گه لشگر ترکان ( عثمانیان )
گه زیر و زبر می شود از حمله آشوب گه خون جگر می خورد از فتنه کلدان
گه کرد شریری جهد از گوشه چهریق شش سال در این شهر کند شورش عصیان
گه قهر طبیعت زندش تیشه به بنیاد گه دست زمین لرزه بر اندازش از کان
بنگر چه اسفناک بود منظره آن اکنون که زمین لرزه اش افکند زبنیان
هر کاخ که بامش بشدی بر فلک ومه هر قصر که طاقش بزدی تکیه به کیوان
آن کنگره با تل برابر شده یکـسر وین کوکبه با خاک سراسر شده یکسان
گر بنگری از این طرف شهر نه بینی جز خاک یکی حایل تا آن طرف آن
بی غسل و نماز و کفن و دفن و عزادار بس مرده بمانده است به خاک اند پنهان
بی نان و نوا و کله و جامه و قبر بس زنده گرفتش ره دشت و بیابان
آن مانده هنوز از زلزله لرزان وین گشته بکار خودش آواره و حیران
یک شهر همه مرده و ویرانه و اطلال یک دشت همه نامه و واحسرت افغان
بس طفل که آرزو بداد از پس آوار مادر نه بیرون کرد که به خارج از امکان
زیرا که به ناخن نتوان کند زمین را هم بیل و کلنگ که نبود است به میدان
سلماس به هر رنج و بلا گشته ملون این رنگ سیه بود که چربید بر الوان
این قصه پر فاجعه شایسته این است که یاد فراموش کند قصه طوفان
تنها مگر از قدرت بی چون خدایی سلماس دگر باره ببیند رخ عمران
ور نه رجوی را نه رجایی است که دیگر این ملک ستم دیده بگیرد سروسامان
تاریخ زمین لرزه وویرانی سلماس گوییم رسانیم همین قصه به پایان
اندر سده چهاردهم سال چهل هشت (۴۸) در ساعت هفت از شب هشت از مه قربان
⇔⇔⇔⇔
ایرانیان که فرّ کیان آرزو کنند
باید نخست کاوه خود جستجو کنند
مردی بزرگ باید و عزمی بزرگ تر
تا حل مشکلات به نیروی او کنند
آزادگی به دسته شمشیر بسته است
مردان هماره تکیه خود را بدو کنند
در اندلس، نماز جماعت به پا کنند
آنها که قادسیه به خون ها وضو کنند
ایوانِ پی شکسته مرمت نمی شود
صد بار اگر به ظاهر وی رنگ و رو کنند
شد پاره پرده عجم از غیرت شما
اینک بیاورید که زن ها رفو کنند
نسوان رشت، موی پریشان کشیده صف
تشریح عیب های شما مو به مو کنند
دوشیزگان شهر ارومی گشاده رو
دریوزه ها به برزن و بازار و کو کنند
بس خواهران به خطه سلماس تا کنون
خونِ برادران همه سرخابِ رو کنند
نوحی دگر بباید و توفان دیگری
تا لکه های ننگ شما شستشو کنند
قانون خلقت است که باید شود ذلیل
هر ملتی که راحتی و عیش، خو کنند
هانی بیر یار وفادار بیزه یار اولسون
دیل مجروحومیزه دلبردن زلر اولسون.
آذربایجان
منیم ائلیم آذربایجان منیم دیلیم
دوغرانسادا
دیلیم دیلیم تورکون دیلی اولن دییر باشکا
دیله چونن دییل آنا دیلیم اولسه منده اوللم
آنا دیلیم اولن دییل باشکا دیله دونن دییر.
⇔⇔⇔⇔
سر خم کن و حرمت و ادب دار
ما با ادبیم با ادب باش
وز بی ادبی گزیده لب باش
ما ترک غیور و قهرمانیم
ما سرور مردم جهانیم
ما ملت قهرمان ترکیم
ما زاده سرزمین گرگیم
پا چون به حریم ما گذارید
ساکت شده پارس کم نمایید
روی تو اگر کمی حیا داشت
اندیشه تو اگر صفا داشت
گر احمق و بی حیا نبودی
درمانده و بی نوا نبودی
در خانه دل ترا چوکس بود
فرمایش شهریار بس بود
اما چه کنم که بی حیایی
تو مظهر جوری و جفایی
خود بند ادب گسسته خواهی
خود حرمت خود شکسته خواهی
ای مظهر هر فساد و پستی
هان حرمت عارفان شکستی
بنگر که چه بی اصالتی تو
بی حرمت و بی لیاقتی تو
در اوج کلاس بی کلاسی
تو وصله زشت یک لباسی
حیف است بگویمت خری تو
تهرانی لوس و عنتری تو
آویزه گوش کن از این پس
هر دور و زمان و پیش هرکس
زین بعد به هر کجا رسیدی
هر جا که نشان ز ترک دیدی
برخیز و وفای خود نشان ده
در محضر ترک دم تکان ده
یادت نرود ولو به گاهی
این گفته ماندگار شاهی
⇔⇔⇔⇔

شعر درباره شهر سلماس

نازلی شیرین دیل واریم ، ئوزگه دیله یازمارام
دوغراسالاردا منی اُوز دیلیمی آتمارام
جنتی وئرسز منه ، دونیانی ساتساز منه
من آنامین ناز دیلین باشقا دیله ساتمارام
شهریاریم دوز دییب قاتما دیلین دیللره
من بو گوزل تورک دیلین آیری دیله قاتمارام
باخ بو دیلین سایه سی ، گزدی آدیم دیللره
اولماسا گر بو دیلیم هئچ یئره من چاتمارام
اوندا کی من اولموشم قورلایین اوز یوردوما
چون بودور عادت منیم ئوزگه یئره یاتمارام
قبریمین اوستونده سیز تورکی بو شعری یازین
اوز دیلیمی آتمارام ، باشقا دیله ساتمارام
قبریمین اوستونده سیز تورکی بو شعری یازین
اوز دیلیمی آتمارام ، باشقا دیله ساتمارام
آراز آراز خان آراز
سولطان آراز خان آراز
سنی گوروم یاناسان
ائل دردینی قان آراز
آراز سندن کیم کئچدی
کیم قرق اولدو کیم کئچدی
فلک گل ثابیت ائیله
هانسی گونوم خوش گئچدی
عزیزیم آی هارایلار
هر اولدوز لار هر آیلار
چیمنده بیر گول بیتیب
سوسوزوندان هارایلار
صمد گلیر گوله گوله
دوشونده باخ قیزیل گوله
هر الینده دورد کیتاب
دونده ریب تورکو دیله
⇔⇔⇔⇔
شافاقلارین رنکی آتدی ، گون قارالدی یوُردوم اوسته
آیسیز – اوُلدوزسوز بیر گئجه کؤلگه سالدی یوُردوم اوسته
آمان بئله قَره گونده ن ، بیر تَک اؤلوم گَلیر اؤنده ن
گؤی اوُتاندی گؤردویونده ن ، قاناد آلدی یوُردوم اوسته ن
قیشا چؤندی گؤزه ل یازی ، نه شَنلییی نه آوازی
قوُلاق وئرسه ز اؤلوم سازی ، نغمه چالدی یوُردوم اوسته
اثر یوخدی اوُمودلاردان ، آغاجدان ، گؤیده ن ، اوتلاردان
ائیله بیر کی بوُلوتلاردان اود بوشالدی یوُردوم اوسته
آپاردی شهری قان سئلی ، قیریلدی سازلاری تئلی
اَییلدی خالقیمین بئلی ، کیم اوُجالدی یوُردوم اوسته
قانلا سوُلندی توپراقی ، آرخاسیندا یوخ دایاقی
سینسین دوشمانین اَیاقی ، ایزی قالدی یوُردوم اوسته
گؤزلرده ده قالسا قان یاش ، بیر گون گَلدی بیتدی ساواش
گؤی آچیلدی یاواش یاواش ، چَن آزالدی یوُردوم اوسته
هریئرده غم ، هر یئرده قان ، بوُدور نیگار بیزه قالان
او گؤنلری یادا سالان اوز ، سارالدی یوُردوم اوسته
⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد سلماس

غمنامه دل
امشب ای دل ! ناله کن تا صبحگاه
وز درون جــــان برآور سوز و آه
عرشیان و فرشیـــان غــــرق غمند
در رثـــای شاه دیــــن در ماتمنــــد
بی پناهان را دگـــــر یـــاری نماند
در دل آنـــان بجـــــز خاری نماند
کشور دل بــــــی سر و سالار شد
بـــی رخش مهتاب عالـــــم تار شد
مُلک دیــــن امشب ندارد شحنه ای
مُطرب جانهــــا نسازد نغمــــه ای
آل احمــــد در غـمش ماتـــم گرفت
زهره در افلاک تــــــار غـم گرفت
نخلهــای کوفــــه بــــــی همراز شد
نغمه ی افسردگــــــی بـــر ساز شد
باغ دیــــــن امشب نــدارد بلبلــــــی
درغـــــــم بلبــــل نمـی رویـــد گلی
بی نوا شد نـــای دلهــــــا در غمش
آه ازآن روح و مسیحایـــــــی دمش
طفـــــــل ایمــــان و عدالت شد یتیم
رس به فریاد یتیمان ای کریــــــــم!
بر سرش زد آن لعین شمشیر کین
فزت ربّ الکعبه گفت آن مرد دین
مسجــــــــــد کوفـه چنـان آشفته شد
صحن محرابش به خون آغشته شد
کشته شد شـاه جوانمردان علی(ع)
نور حـــــق انــــدر جبینش منجلی
جان جانهـــــا کشته شد درراه دین
مرغ روحش پرکشید ازاین زمین
شهر کوفه داد عزیزی را ز دست
عرصه دیوان شود و مردان پست
جایگــــــــاه فتنـــــــه و الحــاد شد
مظهــــــر بیمهـــــری و بیداد شد
دانه ی جــــور و جفا در خاک شد
غلغـلــــــه در خانـــه ی افلاک شد
رخت بربست از جهـــان نقش وفا
جلـــــوه گر شد درزمان روی جفا
دکتررجب توحیدیان- سلماس

شعر درباره شهر سلماس

ساغر وصل
ای تجلّی گـــــه عدلت دل درویشان است
سر خوش از باده لعلت دل درویشان است
هر کس از خمر وصالت قدحی می نوشد
مست از ساغر وصلت دل درویشان است
در جهانی که ز فهم تو همه در جوشند
غرق در دانش و فضلت دل درویشان است
در زمینـــی که کف بخشش تو می پاشد
مزرع دانه ی بذلت دل درویشان است
گر چه از هر دل روشن به تو راهی باشد
راه نزدیک به وصلت دل درویشان است
ما ندانیم که چون وصف ثنای تو کنیم
بهترین منزل نقلت دل درویشان است
یار «سالک» شو دراین وادی بیداد و ستم
ای تجلی گه عدلت دل درویشان است
⇔⇔⇔⇔
نوای دل
بیا در جان ما عشقی به پا کن
نوای عاشقی را یار ما کن
به درد هجر تو دل شد گرفتار
تو این دل را به وصل خود دوا کن
در این ظلمت گه تاریک و بی نور
وجودم را به عشقت پر ضیا کن
در این صحرای بی همدم غریبم
مرا با بحر انست آشنا کن
نوای بی نوایی می زند دل
ورا با نای لطفت با نوا کن
تو خود گفتی که یار عاجزانی
بیا جانا! به عهد خود وفا کن
درون سینه جز عشق نخواهم
دلم خالی ز عشق ماسوا کن
به وادی طلب کن رهنمونم
مرا شاگرد درس اولیا کن
دل «سالک» تو را جوید دمادم
دلش را زین پریشانی رها کن
⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد سلماس

« اکسیرشفا »
گلــــــزار رخ جانــان ، آیینه زیبایی
اندر چمن حسنش ، هر جلـوه تماشایی
رخسار دل افروزش مانند مـــه گردون
گیسوی دلاویزش، همچـون شب یلدایی
درساحت عشق او، عقـــل بشری حیران
هر قطره ز فضل ، او در دیـده چو دریایی
اسرار طریــــق او ، معلوم نشد کس را
ادراک مقـــــام او ، پنداری و رویایی
گر چشم دل و جان را پرنور همی خواهی
خاک سر کوی او، کـــــن سرمه بینایی
گر جسم و تن مرده ات اکسیرشفا خواهد
اندر حـــرم وصلش ، انفاس مسیحـایی
«سالک» بــــه ره عشقش از هیچ نیندیشد
سر لوحــه ی عشق او ، بیبـاکی و رسوایی
روزن تجلّی
مستغرق جـان، کعبه و بتخانه نداند
لطف شه عشق عاقل و دیوانه نداند
تفسیر شکن در شکن طرّه ی جانان
هر چنـد زبان بیش، ولی شانه نداند
طفل دل من تا که شد آگاه ز کویش
همبـــازی دلهــا شده و خانه نداند
از مملکت عشق، گدا را خبری هست
درک ره جـــان، همت شاهانه نداند
عاقـــل نشود محرم اسرار ره عشق
با خویش بگوییــد، که بیگانه نداند
زاهـــد نبرد راه بـه خلوتگه رندان
اوقــاتِ خوشِ عارف مستانه نداند
هر جایگهـی روزن انوار تجلّی است
جویـای یکی، مسجد و میخانه نداند
در دیده «سالک» همه جا جلوه عشق است
مستغرق جــان، کعبه و بتخانه نداند
⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد سلماس

پس از چندی که هستم سخت درگیر
به فکرازدواجم درعجب شیر
به آذربایجان رفتم به قصد
خرید مسکن و ایجاد تغییر
⇔⇔⇔⇔
عیسی نـو برصـلـیـب ، این درس ، گفت
مشـق شب ، هـم داد : سـر مشـقی حسین
اللـذین………….، از بـر کـنی ؛ آمـوزگار
طا ، چوطـه؛ سین، چویاسین، خم ،خمین
رنگ خیس وگـرم، در طرحـی، به سرخ
زهـره فر ، زهـرا منش، بی زیب و زیـن
مهـــد میـهـن ؛ ایـن مهیــن بـانــوی بــاغ
بـاوگان را ، پـروریــد ؛ بـا ســوی عیـن
تا،«تهمتن سر» شد؛و «سر ، باز، گیـو»
گفت : تهمیـــنـه است ، مسـتثـنــای دیـن
فـرّفـردوسی ست ؛ شـد؛ خـورشـیـد آس
بر جهـان ، پاشـیـد گُل ؛ سلمـاس ، شیـن
گفت : این دیـن پیـچ شـولا ؛ تاقیَــه ست
دست لایـی کش ، نجـویـد ؛ لایـن و لـین
خـانـه ، مـانی ؟ یـا ، بـرادر ، می کشی ؟
رشـته ای مویین ، نشست ؛ این بین، بین
خانـه در باد است اگـر؛ نامـوس چیست ؟
بی شـرافــت ، مــرده ای ؛ ذو جنبتـیـن
دین، به دین ، ابرو،به ابرو، طـاق، زن
مشق شش مشاطـه را، خـط زد ؛ حسین

شعر در مورد شهر سلماس

کشته گردیده ، وزیران تن به تن
رو به ضعف است و زوال است این وطن
آدم لایق ، دگر اینجا نبود
قطعه قطعه گشته این تن ، از جُمود(۱)
نیست آن کس ، چون وطن یکسان کند
متحد ، گردانَد و هم سان کند
سال هفتصد میرسد ، با سی و شِش
آمد او دنیا بسازد ، پر تَنِش
می رسد لَنگی ، که او مسلم بُوَد (۲)
بهر خونریزی ، دلش منعم بُوَد
اسم او « تمرو » ، که معنا ، آهن است
در خیالش نزد ایزد ، مومن است
می زند گردن زمردم ، جا به جای
چون مناره می کند از سر ، به پای
سبزواریها دگر، بی سر شوند
در میان کشتگان ، سرتر شوند
نصف دنیا را ، اسیر خود نمود
مال و اموال جهان را ، می ربود
چون که لشگر سوی چین ، خواهد رَوَد
جان آن ملعون زتن ، بیرون جهد
بعد از او فرزند ، جایش را گرفت
او که با علم و هنر ، ماوی گرفت(۳)
آن خرابی کز پدر ، مانده بجای
« شاهرخ » جبران نموده ، شد بپای
مردمان ، راضی بدند از عهد او
چون ، هنر قوت گرفت از جهد او
هفت حاکم بعد از او ، همکار او
مرکز علم و هنر ، دربار او
هم زمان با این حکومت ، دیگران
از طوایف چون « قویونلو» ، « تُرکمان »(۴)
سلطنت کردند ، بر این سرزمین
گه به نرمی و ، گهی با قهر و کین
نُه سده بگذشته و ، ایشان رَوَند
هر یکی بر سینۀ خاکی ، خزند
می رسد از اهل عرفان ، آدمی(۵)
شیعیان ، پیوسته با او هر دَمی
لشگری آماده و تجهیز کرد
حمله بر آن حاکم ِخونریز کرد .

Comments